چکیده از جریانهای مهم فلسفی ایران معاصر، فلسفه تطبیقی و فلسفه میانفرهنگی هستند که در عین نقاط اتصال، چالشهایی داشته و بعضا نگرش میانفرهنگی مدّعی جایگزینی برای تطبیقی است. مسئله: این پژوهش نسبتسنجی این دو گرایش و ارزیابی چالشهای آنهاست. روش: این پژوهش ضمن مقایسه و ایجاد گفتگو میان طرفین، به توصیف اجمالی در پردازش اولیه و ارائه دیدگاههای مطروحه در نسبت بین آنها از جمله شمول، تقابل و ترابط پرداخته تا در پردازش ثانویه و تحلیل، به ارزیابی نهایی دستیابد.یافتهها: حاکی از آن است که نایکسانانگاری دو جریان در دیدگاه تقابل، شامل اشکالاتی نظیر خاستگاه غربی، ابهام ماهیتی و روشی و خودمرکزگرائی از سوی نگرش میانفرهنگی به فلسفه تطبیقی و در جانب معکوس، اشکالاتی نظیر اروپامحوری ذیل سنت آلمانی، فلسفه نبودن و نسبیگرائی را متوجه فلسفه میانفرهنگی نموده است. اما این دیدگاه، نقاط اتصال دو جریان را نادیده گرفته و اشکالات مطرحشده نیز بعضا دارای تکافوء ادله و یا تیغ دو لبه هستند. نتیجه: دیدگاههای شمول و ترابط در تبیین پیدایش، تداوم و تعامل دو جریان، رهگشایی بیشتری دارند. نسبتسنجی دو جریان با وضع فرهنگی ایران معاصر میکوشد تا ضمن خودآگاهی و جایابی آنها در راستای جغرافیای چهارراهی و بینانیت فرهنگی ایران، مسیر توجه به وحدت در عین کثرت را به عنوان سیاست فرهنگی مناسب نشان دهد.
چکیده فلوطین، با نقد انگاره ارسطویی از بنیاد، به فقدان تعالی و بساطت در عقل و ضرورت فراروی بنیاد از عقل و وجود حکم کرده و به تبیینی از تعالی موکد بنیاد بهمثابه امر فراوجود دست یافت و ملاصدرا، با تبیین خاصی که از علیت ارائه داد، تعالی بنیاد را با حکم به انحصار وجود در ذات یگانه موجود تبیین نمود. جستار پیش رو مسئله: نسبت بنیاد و جهان در دو نظام فلسفه صدرایی و فلوطینی را ذیل روش: مفهومی-استدلالی پیمیگیرد. مطابق یافتههای این پژوهش: علیرغم دریافت اولیه مبنی بر تشابه دو تلقی از تعالی بنیاد، هریک از این دو دریافت به نتایجی کاملا متفاوت پیرامون علم بنیاد به جهان، وصفپذیری و شناختپذیری ذاتی او خواهد انجامید؛ تفاوتی که از دریافت کاملا متفاوت دو فیلسوف از تعالی پرده برمیدارد؛ در نتیجه: نزد ملاصدرا، تعالی بنیاد بهمعنای کمال مطلق اوست درحالیکه فلوطین تعالی را متضمن تمایز مطلق بنیاد از جهان میانگارد. این تفاوت، خود برآمده از اختلافی بنیادین در هستیشناسی دو فیلسوف است، که نزد یکی، وجود امری بناشده بر مرتبهای بسیطتر از خویش است، درحالیکه نزد دیگری، وجود، خودبنیاد و منشاء کمال است و فراروی از آن به مرتبهای فراتر ممکن نیست.
چکیده مسئله اصلی این پژوهش آن است که دلیلگرایی بهعنوان نظریهای معرفتشناختی بر لزوم دلیل کافی برای باور تأکید دارد، اما تنوع اقسام آن و نسبتش با اندیشه فارابی نیازمند واکاوی است؛ ازاینرو این تحقیق به روش توصیفی‑تحلیلی و با تکیه بر خوانش آنتونی رابرت بوث، انواع دلیلگرایی و ارتباط آنها با مبانی معرفتشناختی فارابی را بررسی کرده است. یافتهها نشان میدهد که بوث، فارابی را قائل به «دلیلگرایی معتدل اسلامی» میداند؛ بر این اساس، یقین مطلق منحصر به پیامبران است و تنها در مورد ایشان دلیلگرایی تام معنا مییابد. دیگر افراد فقط به مرتبه نازلی از دلیلگرایی دسترسی دارند و دلایلشان، برخلاف دلایل کلی و همهجانبه پیامبران، دارای گسستگی است که اعتبار یقینی آن را مخدوش میسازد. در این راستا، نقش نبوت در هدایت معرفتی جامعه و تفاوت دلایل معرفتی و غیرمعرفتی تبیین شده است. در پایان، نتیجه آنکه از پیامدهای این دلیلگرایی معتدل، شناسایی باورهای افراطی است؛ بدین معنا که اعتقاد یقینی افراد غیرنخبه به باوری بدون دلیل قطعی، افراطی محسوب میشود و آنان همواره باید احتمال خطا را بپذیرند. بر اساس این دیدگاه، تعارضی میان وحی و عقل یا دین و فلسفه وجود ندارد و ضرورت هدایت انبیا برای نیل انسان به کمال روشن میشود.
چکیده مسئله: نحوهی پیدایش آگاهی از هویتهای غیرآگاه (مسئلهی دشوار آگاهی) از مباحث مهم فلسفهی ذهن است که ازنظر ما، پاسخ به آن در گرو نگرش انتقادی به رویکردهای جزءگرایانه (که فیزیکالیسم، نوخاستهگرایی، میکروروانانگاری از ثمرات آن است) و رسیدن به رویکردی کلگرایانه است. کیهانروانانگاری قوامی و کیهانروانانگاری وجودی دو گزینهی کلگرایانهی در فلسفهی ذهن هستند که بهترتیب، بر مبانی تشکیکی و وحدتوجودی ملاصدرا تطبیقپذیرند و دو بستر مجزا برای ارائهی پاسخ کلگرایانهی ملاصدرا به مسئلهی دشوار فراهم میآورند.
روش: برای معرفی نظریههای مطلوب، رویکرد توصیفیـتحلیلی به کار رفته و برای مقایسهی آنها، از رهیافت تطبیقی استفاده شده است.
یافتهها: ازآنجاکه کیهانروانانگاری وجودی ایرادهای کمتری دارد و به مبنای نهایی ملاصدرا نیز نزدیک است، آن را برای حل مسئله به روش صدرایی مناسبتر تشخیص دادهایم؛ مبنایی که طبق آن، باور به وجود واحد در نهایت کمالی که مظهِر همهی مظاهر و کمالاتشان است، اقتضا دارد که مظاهر و استکمالات ظهوریشان، با ارجاع به چنین وجودی تبیین شود و پیدایش شعور از مظاهر ظاهراً فاقدشعور (مسئلهی دشوار آگاهی) نیز از مسائلی است که از این قاعده مستثنی نیست.
نتیجه: کیهانروانانگاری وجودیِ صدرایی که حاصل تلفیق و تطبیق کیهانروانانگاری وجودی و مبنای وحدتوجودی صدرایی است، دو خصوصیت فراگیری شعور در مظاهر و امکان استکمال این شعور فراگیر در مظاهر را که دو رکن حلکنندهی مسئلهی دشوارند، به وجود/شعور واحد کیهانی مستند میکند و میگوید شعور آن وجود واحد، در تمام مظاهرش علیالسویه متجلی است و تفاوت مظاهر به ظرفیتشان در بروز آن است (فراگیری شعور)؛ و استکمال شعور آن مظاهر نیز عبارت است از گسترش ظرفیت ظهوریشان برای تجلی آن شعور حقیقی (تبیین تکامل شعورها).
چکیده مسأله: یکی از چالشهای اساسی در انسانشناسی و معادشناسی فلسفی، تبیین نسبت نفس و بدن و چگونگی تحقق معاد جسمانی بهگونهای عقلانی و منسجم است. در این میان، تفسیر ملاصدرا از مراتب وجودی بدن و نسبت آن با نفس، پرسشهای مهمی درباره هویت شخصی انسان و عینیت بدن دنیوی و اخروی مطرح میکند که نیازمند بازخوانی و تحلیل دقیق است.
روش: این پژوهش با روش توصیفی ـ تحلیلی و با تکیه بر متون اصیل ملاصدرا، بهویژه آثار بنیادین حکمت متعالیه، مراتب وجودی بدن انسان و مبانی نظری شکلگیری آن را بررسی میکند و مفاهیم را در چارچوب اصول فلسفی صدرایی تحلیل مینماید.
یافتهها: یافتههای پژوهش نشان میدهد ملاصدرا با طرح نظریه چهارگانه بدن (عنصری، بخاری، مثالی و اخروی) و بر اساس مبانیای چون اصالت وجود، وحدت تشکیکی وجود و حرکت جوهری، تبیینی تدریجی و وجودشناختی از بدن انسان ارائه میدهد. در این چارچوب، بدن عنصری بدن مادی نشأتگرفته از نطفه است؛ بدن بخاری مسئول تداوم حیات طبیعی و قوای حیاتی است؛ بدن مثالی حاصل اعمال و ملکات نفسانی و واسطه میان نفس و بدن طبیعی به شمار میرود؛ و بدن اخروی همان بدن مثالی در مرتبهای شدیدتر از وجود و متناسب با عالم آخرت است. نسبت نفس و بدن ابتدا مبتنی بر اتحاد وجودی بوده و در مرتبه اخروی به معیت وجودی ارتقا مییابد.
نتیجه: نتیجه پژوهش حاکی از آن است که نظریه مراتب وجودی بدن در حکمت متعالیه، با تبیین عینیت بدن دنیوی و اخروی و نقش ملکات و اعمال در شکلگیری بدن اخروی، مدلی منسجم برای جمع میان معاد جسمانی و روحانی ارائه میدهد و میتواند پاسخی عقلانی به چالشهای معاصر در باب هویت شخصی پس از مرگ و سرنوشت اخروی انسان فراهم آورد.
چکیده مسئله: امکان و چگونگی رؤیت حسی خداوند در جهان مادی از مسائل بنیادین فلسفه و عرفان تطبیقی است. پژوهش حاضر میپرسد آیا و چگونه میتوان در چارچوب حکمت متعالیه ملاصدرا و عرفان مایستر اکهارت، رؤیت خداوند را تجربهای اینجهانی و عینی دانست. روش: پژوهش با روش توصیفیـتحلیلی و رویکرد تطبیقی، بر پایه متون اصلی دو متفکر، مبانی هستیشناختی و معرفتشناختی آنان را تحلیل میکند. یافتهها: با وجود تفاوتهای زبانی و الهیاتی، هر دو متفکر جهان را نه حجاب و امری مستقل از خدا، بلکه عرصه حضور و ظهور او میدانند. در حکمت متعالیه، فقر وجودی ممکنات، وحدت شخصی وجود و حس متعالی امکان رؤیت حق را در عین محسوسات تبیین میکنند؛ زیرا مظهر از ظاهر جدا نیست. در عرفان اکهارت نیز مفاهیم بنیاد، زایش خدا در جان و چشم یگانه، رؤیت را در گرو تهیشدن از خود و شهود حضور الهی در مخلوقات قرار میدهند. نتیجه: رؤیت اینجهانی خدا نه مشاهده جسمانی ذات و نه امری صرفاً ذهنی، بلکه تجربهای وجودی است که در آن حس، عقل و شهود به وحدت میرسند و دوگانگی بیننده و دیدهشونده در حضور بیواسطه حق فرومیریزد.
چکیده پژوهش حاضر با هدف واکاوی مرزهای وجودی معلم مصنوعی و معلم حکیم و نقد تقلیلگرایی در تربیت فناورانه انجام شده است. این مطالعه با روش توصیفی-تحلیلی و استنتاجی و با تکیه بر مبانی حکمت متعالیه ملاصدرا به بررسی امکان یا امتناع ایفای نقش تربیتی توسط ماشین میپردازد. یافتهها نشان از آن دارد که هوش مصنوعی با وجود کارآمدی در پردازش اطلاعات و شبیهسازی رفتاری در اصل به دلیل فقدان نفس ناطقه و علم حضوری در مرتبه جمادات قرار دارد و از ادراک معنا ناتوان است. از آنجا که تربیت در حکمت متعالیه فرآیندی ناظر به اشتداد وجودی متعلم است میتوان گفت که جایگزینی معلم انسان با عامل مصنوعی به دلیل عدم برخورداری ماشین از کمالات معنوی و اخلاقی ممتنع است و همچنین بر اساس قاعده معطی شیء فاقد آن نیست، معلم مصنوعی چون ذاتاً فاقد حیات معنوی، حکمت و فضیلت اخلاقی است، از اعطای این کمالات به متعلم ناتوان بوده و نمیتواند عامل استکمال نفسانی دانشآموز باشد. در نهایت پژوهش حاضر نتیجه میگیرد که هوش مصنوعی صرفاً باید به عنوان ابزار پشتیبان شناختی به کار گرفته شود و و شأن هدایتگری وجودی و تربیت اخلاقی به صورت انحصاری در حیطه مسئولیت معلم انسان باقی بماند.
چکیده سالهاست که حقوق بشر به مسئلة حساس انسان معاصر تبدیل شده است. اگرچه در آثار پیشینیان نیز برخی زمینهها و شباهتها را میتوان یافت، اما حقوق بشر از دستاوردهای روشناندیشان دوران جدید است. سالهاست که مسلمانان میکوشند تا حقوق بشر اسلامی را در برابر حقوق بشر به رسمیت شناختهشدة دنیای غرب مطرح کنند. در کشورهای اسلامی کارهایی صورت گرفته است، برای نمونه استاد محمدتقی جعفری مطالبی را در این زمینه در 1370 چاپ کردند.
دیگران نیز در این باب کارهایی انجام دادهاند که آیتالله جوادی آملی در زمرة این افراد است. من در مقالة خود نوشتة استاد جعفری را بررسی خواهم کرد.
در این مقاله به نکات زیر خواهیم پرداخت:
1. قدردانی از دقت و توجه استاد جعفری به این مسئله؛
2. بررسی و ارزیابی کار ایشان از نظر تنظیم مواد حقوق بشر اسلامی و مقایسة آنها با حقوق بشر غربی؛
3. ارائة پیشنهادهایی در ارتباط با برخورد ما با مسئلة حقوق بشر از جهتِ:
الف) مبنا قراردادن حقوق بشر و سنجیدن حقانیت ادیان بر اساس توجه به این حقوق؛
ب) توجه به اجرای این حقوق و راهکارهای لازم برای اجرای آنها، بهجای پرداختن به نکتهگیریهای حاشیهای و شرطهای تزئینی و تکمیلی آرمانی که تحققبخشیدن به آنها به این سادگی و به این زودی امکان ندارد.
چکیده مسئلة اصالت وجود و اصالت ماهیت در ابتدا ممکن است به صورت دو مسئلة مقابل هم جلوه نمایند ولی درواقع دو نظام با مجموعهای از اصول در تقابل با یکدیگر قرار گرفتهاند که در صف مقدم آن دو، اصالت وجود و اصالت ماهیت قرار دارند. برای مثال، توجه به دلیل مبتنیبر حرکت اشتدادی نشان میدهد که ملاصدرا نظام مبتنیبر اصول اصالت ماهیت، نفی حرکت اشتدادی در ماهیت، و تلقی خاص مشائیان از حرکت در کیف را مورد نقد قرار داده است. از سوی دیگر اصالت وجود بهتنهایی در مواجهه با حرکت اشتدادی کارایی ندارد و نیازمند قرارگرفتن در نظامی متشکل از نظریات اصالت وجود، وحدت وجود، و اشتداد وجود است. بنابراین ملاصدرا نوع نگاه خود به عالم و تصویر برآمده از آن را در مقابل نوع نگاه طرفداران اصالت ماهیت و تصویر برآمده از آن نگاه قرار داده و به صحت تصویر خود حکم کرده است هرچند که در مقام انتقال تصویر ذهنی خود از واقعیت به دیگران، مجبور به تقطیع بخشهای متفاوت این تصویر از یکدیگر و آوردن آنها در یک ترتیب خطی شده است.
چکیده برهان صدیقین به شکلی که ابنسینا آن را نخستینبار برای برهان امکان و وجوب به کاربرد، از طریق آثار ابنرشد و ابنمیمون در قرون وسطی، به آثار توماس آکویناس راه یافت. مفاهیم مربوط به این برهان چنانکه موردنظر ابنسینا بود، در این آثار منتقل نشد و آشفتگی برهان در فلسفه بعد از رنسانس غرب نیز ادامه یافت. در این مقاله برهان امکان و وجوب از قرن هفدهم به بعد در تاریخ فلسفه غرب دنبال شده است. مدّعای مقاله این است که لایبنیتس و ولف، برهان را بر مدار امکان احتمالی و نه امکان ماهوی اقامه کردهاند و اشکالاتی که از ناحیهی هیوم و کانت و دیگران بر این برهان به تقریر آکوئیناسی آن اقامه شده، خالی از قوّت نیست. در بخش پایان، قوّت و قدرت تقریر سینوی برهان در ردّ اشکالاتی که از قرن هفدهم به بعد نسبت به برهان وارد آمده، اثبات شده است.
چکیده این مقاله بنا دارد که دیدگاههای ملاصدرا و ابنسینا را در مقام تحلیل مفهوم واجبالوجود بررسی و تطبیق نماید. از نظر ابنسینا «واجبالوجود» ذاتى است که صرفالوجود باشد، اما ملاصدرا معتقد است براى وجوبِ وجود شرط است که موجود، علاوه بر حقیقى بودن، حیثیّت تقییدیّه، و واسطه در عروض نداشتن، بىنیاز از «حیثیّت تعلیلیّه» نیز باشد. با توجه به قابلیت انفکاک این دو حیثیت، واجبالوجود موجودى است که هم «بذاته» و هم «لذاته» است و لذا ملاصدرا در تعریف او این دو قید را لحاظ میکند. بر این مبنا استدلال این دو فیلسوف برای اثبات واجبالوجود نیز تفاوت خواهد کرد.
چکیده تقریر متداول و مرسوم از سخنان عرفا در خصوص مقام ذات حق تعالی، لابشرط مقسمی بودن آن است. اما در این مقاله با الهام از تقسیمبندی عمیق و جدیدی که مرحوم غروی اصفهانی از صرف حقیقت، ماهیت، و هویت ارائه داده است اعتبار دیگری که در آن نه لحاظ با غیر، که مفاد لابشرط مقسمی است درنظر گرفته میشود و نه عدم لحاظ با غیر را اثبات کرده و این اعتبار را مناسبترین لحاظ برای ذات غیبی حق دانسته و به دنبال آن، اعتبار لابشرط مقسمی را مربوط به ذات حق در مقام ظهور و بروز در مجالی اسمائی و اعیانی و تجلی و تنزل و تعین در مواطن و مطالع کونی و خلقی میدانیم. این در حالی است که اعتبار مورد نظر ما، مربوط به لحاظ غیب الغیوب و ابطن کل الباطن و غیب مغیب و عنقای مغرب و کنز مخفی دانستن ذات حق است که بر طبق آن با فرایند ظهور و تجلی، تباین ذاتی داشته و هیچگونه حضور و نزولی در محاضر ربوبی و حضرات وجودی نداشته، بلکه همچنان با وجود تعینات تفصیلی و تجلیات نامتناهی، در کمون صرف و بطون محض، مستقر و مستغرق بوده و جامع و شامل و هاضم ظهور اسم الظاهر مقید و بطون اسم الباطن مقید که از اسمای الهی هستند است. در ادامه شواهدی از عبارات عرفا در کتب عرفانی که به طرز بسیار لطیفی به اعتبار مورد نظر ما، اشارهای داشتهاند را ذکر کرده، در بخش نهایی، که مهمترین بخش مقاله است، به لوازم دیدگاه مختار پرداخته شده و در پی آن، تمامی لوازم اعتبار لابشرط مقسمی ذات حق را ابطال و انکار کرده و مقابل آنها را در مورد اعتبار مزبور، اثبات کردیم؛ لوازمی چون تحقق اجتماع و ارتفاع نقیضین در مرتبة غیب ذات، انکار تحقق اسما و صفات چه با حیثیت تقییدی اجمالی اندماجی و چه با حیثیت تقییدی تفصیلی شأنی، تباین ذاتی داشتن با ظهور و تجلی در مرائی و مجالی، غیب مغیب و عنقای مغرب و کنز مخفیماندن ذات، سلب اسناد وجود اطلاقی و عدم اطلاقی، مجهول مطلق ازل و ابد بودن ذات حق و مقام مسکوت عنها.
چکیده بخار برآمده از قسمتهای لطیف اخلاط موجود در بدن را روح بخاری میگویند. روح بخاری، لطیفترین جزء بدن جسمانی بهشمار میآید و نقش واسطهگری میان نفس مجرد و بدن مادی را به عهده دارد.
ابنسینا در تبیین روح بخاری و مباحث مربوط به آن، توضیحات مبسوطی دارد که پس از وی این توضیحات در کلمات شیخ اشراق و ملاصدرا نیز قابل پیگیری است.
روح بخاری از آن جهت که به سلامت و یا مرض بدن انسانی مربوط میشود مورد توجه اطبای متقدم بوده و در طب قدیم از آن سخن به میان آمده است و در عین حال، از آن جهت که بر فرض قبول وجود آن، میتواند نقش واسطهگری میان نفس و بدن را به عهده گیرد، مورد توجه فیلسوف قرار گرفته و در علم النفس، از آن بحث شده است.
ابطال روح بخاری در پزشکی مدرن، خللی به علم النفس فلسفی وارد نمیسازد چون فیلسوف، روح بخاری را به عنوان اصل موضوعی از طب قدیم اخذ کرده است
چکیده از قرن هفدهم در فلسفة غرب تحولی بنیادی در پژوهش فلسفی روی داد و بحث دربارة نحوة شکلگیری شناخت و میزان اعتبار آن محور مسائل فلسفی شد. این تحول در قلمرو فلسفة اسلامی بهعلت نبود ارتباط میان دو عالم فلسفة اسلامی و غرب با سه قرن تأخیر بازتاب یافت. استاد مطهری بهعنوان استاد مبرز فلسفة اسلامی کوشید تا ابتدا با آرای فیلسوفان جدید و معاصر آشنا شود، سپس به نقد و بررسی آنها بپردازد. یکی از مسائل مورد توجه استاد مسئلة شناخت بود که در آن دو دیدگاه اصلی در برابر هم قرار دارند: یکی رئالیسم که وجود مابازای ادراکات حسی را در خارج میپذیرد و شناخت حسی را کاشف از خارج میداند؛ و دیگری ایدهآلیسم ذهنی که منکر این امر است. علامه طباطبایی و استاد مطهری در اصول فلسفه و روش رئالیسم با دفاع از مبانی رئالیستی فلسفة اسلامی به نقد ایدئالیسم ذهنی یا اصالت تصور ازیکسو و نقد مبانی ماتریالیسم دیالکتیک ازسویدیگر میپردازند. دیدگاه استاد مطهری در این کتاب، که در دهة سی نوشته شده است، با آنچه در درسهای شرح مبسوط منظومه در دهۀ پنجاه القا کردهاند قدری تفاوت دارد. ایشان در کتاب نخست ایدئالیسم بهمعنای اصالت تصور را از حیث انکار واقعیت همتراز سفسطه میگیرد و فیلسوفان ایدئالیستی چون بارکلی و شوپنهاور را به لحاظ انکار جهان خارج از ظرف ذهن، در کنار سوفسطائیانی چون پروتاگوراس و گرگیاس نام میبرد، درحالیکه در کتاب دوم تحلیل عمیقتری از مسئلة شناخت و اثبات جهان خارج بهدست میدهد. در این مقاله میکوشیم با ارائة تحلیلی جامع از دیدگاه استاد مطهری در باب شناخت و نقد ایشان بر ایدئالیسم، به نقد و بررسی آرای ایشان بپردازیم.