چکیده «مفاهیم اعتباری» ترکیبی پرکاربرد در حوزههای مختلف علوم انسانی و مطالعات اسلامی است. بااینوجود، دشواری یافتن مفهومی که ذاتاً اعتباری باشد از یکسو و تحلیل علامه طباطبایی از اعتباریات از سوی دیگر، این باور را تقویت کرده است که آنچه ذاتاً اعتباری است، گزاره است، و مفهوم با تسامح اعتباری نامیده میشود. این پژوهش، به روش توصیفیـتحلیلی، مسئله امکانِ طرح استقلالی مفاهیم اعتباری را مورد بررسی قرار داده است. یافته پژوهش، ارائه طرحی نو است که در آن، مفاهیمی که ذاتاً اعتباری باشند، امکان هستی پیدا میکنند. در این راستا، دیدگاههای مختلف بر اساس تحلیل استعاره در تفکر اسلامی ارزیابی شده است و در نهایت، با توجه به نقص این دیدگاهها، بر اساس طرحی که از برخی عبارات علامه قابل استنباط است، دیدگاهی ارائه کردهایم مبنی بر اعتباری بودن خودِ مفهوم، در عین صدق حقیقی آن. نتیجه پژوهش آن است که اعتباری، صرفاً وصف گزارهها نیست و دستهای از مفاهیم، حقیقتاً اعتباریاند. نمونههایی از این مفاهیم ارائه و تأثیر این رویکرد در عرصههای معرفتی نشان داده شده است؛ و در پایان، گستره وسیع مفاهیم اعتباری، کارکرد آنها، روح حاکم بر آنها و نیز کیفیت تعریف آنها روشن شده است.
چکیده این پژوهش روایت های کهن و عرفانی ایرانی را از دیدگاه گفتوگوگرایانه میخائیل باختین مورد بررسی قرار می دهد. هدف اصلی پژوهش حاضر، بررسی نحوه بازنمایی زمان و مکان، نقش راوی و مخاطب، و تولید معنا در نظام روایی باختین، و سپس بررسی روایتهای کهن و عرفانی ایرانی از دید ناظر باختینی است. بنابراین مساله پژوهش عبارت است از اینکه چگونه میتوان با به کارگیری نظریه گفتوگوگرایانه میخائیل باختین، ساختار روایی و معناسازی در متون عرفانی کهن ایرانی، بهطور مشخص مولوی و عطار را تحلیل و تبیین کرد. این پژوهش با روش تحلیلی-توصیفی، و بر مبنای مطالعات کتابخانه ای انجام شده است. یافتههای تحقیق نشان میدهد که روایتهای عرفانی مولوی و عطار، برخلاف تصور رایج از آنها به مثابه متونی تکصدا و خطی، از ساختاری عمیقاً دیالوژیک، غیرخطی و چندلایه برخوردارند. در این متون، زمان و مکان به شکل نمادین و دایرهوار بازنمایی میشوند و به ابزارهایی برای بیان سیر درونی تبدیل میگردند. راوی در قالبهای سیال، چندوجهی و استعاری ظاهر میشود و فضایی چندصدا میآفریند. در نتیجه چارچوب نظری باختین ابزاری کارآمد برای آشکارسازی ابعاد پویا، دیالوژیک و پیچیده روایت در سنت عرفانی ایران است.
چکیده حکمت متعالیه با هدف اصلاح و تکمیل عقل عملی، تنها در بستر اجتماعی محقق میشود. ملاصدرا بهعنوان فیلسوفی اجتماعی، پرداختن به وضعیت تاریخی و اجتماعی زمانه را وظیفه فیلسوف دانسته و در دو رساله «کسر اصنام الجاهلیه» و «رساله سه اصل» به این امر پرداخته است. مسئله اصلی پژوهش: شکلگیری گروههای قدرت غیرحکومتی است که با ایجاد «جهل مقدس» در جامعه، بحرانی بزرگ آفریده و میتوانند محرک تحولات سیاسی-اجتماعی در جامعه باشند. روش: این پژوهش با روش تحلیل مضمون به واکاوی ویژگیهای این گروهها پرداخته است. یافتهها؛ نشان میدهد که مثلث «تزویر» (خواص غیرحکومتی) در کنار دو ضلع «زر» (نخبگان اقتصادی) و «زور» (خواص حکومتی)، با ایجاد چرخش نخبگانی و جایگزینی این گروه نورسته به جای مرجعیت واقعی (عارفان راستین)، موجب ناتوازنی اجتماعی، رابطه صید و صیادی و بهرهکشی نسبت به طبقات فرودست شده است. نتایج: ضلع تزویر با ابزارهایی مانند توحید نمایشی، صوفیگری ظاهری، عوامفریبی، تخریب و فقدان معرفت نفس، تحولات سیاسی-اجتماعی ناشی از دگرگونی ارزشها را سبب میشود. بنابراین رسالت فیلسوف اجتماعی، شکستن بتهای جاهلیت، شناساندن این گروههای قدرت به مردم و آگاهسازی جامعه نسبت به گردش نخبگان است تا از بروز مصائبی سترگ که حتی میتواند تا به شهادت رساندن امام حسین(ع) اثرگذار باشد، جلوگیری کرد.
چکیده سالهاست که حقوق بشر به مسئلة حساس انسان معاصر تبدیل شده است. اگرچه در آثار پیشینیان نیز برخی زمینهها و شباهتها را میتوان یافت، اما حقوق بشر از دستاوردهای روشناندیشان دوران جدید است. سالهاست که مسلمانان میکوشند تا حقوق بشر اسلامی را در برابر حقوق بشر به رسمیت شناختهشدة دنیای غرب مطرح کنند. در کشورهای اسلامی کارهایی صورت گرفته است، برای نمونه استاد محمدتقی جعفری مطالبی را در این زمینه در 1370 چاپ کردند.
دیگران نیز در این باب کارهایی انجام دادهاند که آیتالله جوادی آملی در زمرة این افراد است. من در مقالة خود نوشتة استاد جعفری را بررسی خواهم کرد.
در این مقاله به نکات زیر خواهیم پرداخت:
1. قدردانی از دقت و توجه استاد جعفری به این مسئله؛
2. بررسی و ارزیابی کار ایشان از نظر تنظیم مواد حقوق بشر اسلامی و مقایسة آنها با حقوق بشر غربی؛
3. ارائة پیشنهادهایی در ارتباط با برخورد ما با مسئلة حقوق بشر از جهتِ:
الف) مبنا قراردادن حقوق بشر و سنجیدن حقانیت ادیان بر اساس توجه به این حقوق؛
ب) توجه به اجرای این حقوق و راهکارهای لازم برای اجرای آنها، بهجای پرداختن به نکتهگیریهای حاشیهای و شرطهای تزئینی و تکمیلی آرمانی که تحققبخشیدن به آنها به این سادگی و به این زودی امکان ندارد.
چکیده مسئلة اصالت وجود و اصالت ماهیت در ابتدا ممکن است به صورت دو مسئلة مقابل هم جلوه نمایند ولی درواقع دو نظام با مجموعهای از اصول در تقابل با یکدیگر قرار گرفتهاند که در صف مقدم آن دو، اصالت وجود و اصالت ماهیت قرار دارند. برای مثال، توجه به دلیل مبتنیبر حرکت اشتدادی نشان میدهد که ملاصدرا نظام مبتنیبر اصول اصالت ماهیت، نفی حرکت اشتدادی در ماهیت، و تلقی خاص مشائیان از حرکت در کیف را مورد نقد قرار داده است. از سوی دیگر اصالت وجود بهتنهایی در مواجهه با حرکت اشتدادی کارایی ندارد و نیازمند قرارگرفتن در نظامی متشکل از نظریات اصالت وجود، وحدت وجود، و اشتداد وجود است. بنابراین ملاصدرا نوع نگاه خود به عالم و تصویر برآمده از آن را در مقابل نوع نگاه طرفداران اصالت ماهیت و تصویر برآمده از آن نگاه قرار داده و به صحت تصویر خود حکم کرده است هرچند که در مقام انتقال تصویر ذهنی خود از واقعیت به دیگران، مجبور به تقطیع بخشهای متفاوت این تصویر از یکدیگر و آوردن آنها در یک ترتیب خطی شده است.
چکیده برهان صدیقین به شکلی که ابنسینا آن را نخستینبار برای برهان امکان و وجوب به کاربرد، از طریق آثار ابنرشد و ابنمیمون در قرون وسطی، به آثار توماس آکویناس راه یافت. مفاهیم مربوط به این برهان چنانکه موردنظر ابنسینا بود، در این آثار منتقل نشد و آشفتگی برهان در فلسفه بعد از رنسانس غرب نیز ادامه یافت. در این مقاله برهان امکان و وجوب از قرن هفدهم به بعد در تاریخ فلسفه غرب دنبال شده است. مدّعای مقاله این است که لایبنیتس و ولف، برهان را بر مدار امکان احتمالی و نه امکان ماهوی اقامه کردهاند و اشکالاتی که از ناحیهی هیوم و کانت و دیگران بر این برهان به تقریر آکوئیناسی آن اقامه شده، خالی از قوّت نیست. در بخش پایان، قوّت و قدرت تقریر سینوی برهان در ردّ اشکالاتی که از قرن هفدهم به بعد نسبت به برهان وارد آمده، اثبات شده است.
چکیده این مقاله بنا دارد که دیدگاههای ملاصدرا و ابنسینا را در مقام تحلیل مفهوم واجبالوجود بررسی و تطبیق نماید. از نظر ابنسینا «واجبالوجود» ذاتى است که صرفالوجود باشد، اما ملاصدرا معتقد است براى وجوبِ وجود شرط است که موجود، علاوه بر حقیقى بودن، حیثیّت تقییدیّه، و واسطه در عروض نداشتن، بىنیاز از «حیثیّت تعلیلیّه» نیز باشد. با توجه به قابلیت انفکاک این دو حیثیت، واجبالوجود موجودى است که هم «بذاته» و هم «لذاته» است و لذا ملاصدرا در تعریف او این دو قید را لحاظ میکند. بر این مبنا استدلال این دو فیلسوف برای اثبات واجبالوجود نیز تفاوت خواهد کرد.
چکیده تقریر متداول و مرسوم از سخنان عرفا در خصوص مقام ذات حق تعالی، لابشرط مقسمی بودن آن است. اما در این مقاله با الهام از تقسیمبندی عمیق و جدیدی که مرحوم غروی اصفهانی از صرف حقیقت، ماهیت، و هویت ارائه داده است اعتبار دیگری که در آن نه لحاظ با غیر، که مفاد لابشرط مقسمی است درنظر گرفته میشود و نه عدم لحاظ با غیر را اثبات کرده و این اعتبار را مناسبترین لحاظ برای ذات غیبی حق دانسته و به دنبال آن، اعتبار لابشرط مقسمی را مربوط به ذات حق در مقام ظهور و بروز در مجالی اسمائی و اعیانی و تجلی و تنزل و تعین در مواطن و مطالع کونی و خلقی میدانیم. این در حالی است که اعتبار مورد نظر ما، مربوط به لحاظ غیب الغیوب و ابطن کل الباطن و غیب مغیب و عنقای مغرب و کنز مخفی دانستن ذات حق است که بر طبق آن با فرایند ظهور و تجلی، تباین ذاتی داشته و هیچگونه حضور و نزولی در محاضر ربوبی و حضرات وجودی نداشته، بلکه همچنان با وجود تعینات تفصیلی و تجلیات نامتناهی، در کمون صرف و بطون محض، مستقر و مستغرق بوده و جامع و شامل و هاضم ظهور اسم الظاهر مقید و بطون اسم الباطن مقید که از اسمای الهی هستند است. در ادامه شواهدی از عبارات عرفا در کتب عرفانی که به طرز بسیار لطیفی به اعتبار مورد نظر ما، اشارهای داشتهاند را ذکر کرده، در بخش نهایی، که مهمترین بخش مقاله است، به لوازم دیدگاه مختار پرداخته شده و در پی آن، تمامی لوازم اعتبار لابشرط مقسمی ذات حق را ابطال و انکار کرده و مقابل آنها را در مورد اعتبار مزبور، اثبات کردیم؛ لوازمی چون تحقق اجتماع و ارتفاع نقیضین در مرتبة غیب ذات، انکار تحقق اسما و صفات چه با حیثیت تقییدی اجمالی اندماجی و چه با حیثیت تقییدی تفصیلی شأنی، تباین ذاتی داشتن با ظهور و تجلی در مرائی و مجالی، غیب مغیب و عنقای مغرب و کنز مخفیماندن ذات، سلب اسناد وجود اطلاقی و عدم اطلاقی، مجهول مطلق ازل و ابد بودن ذات حق و مقام مسکوت عنها.